قهرمان ميرزا عين السلطنه

660

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

نگار من چو حال من چنين ديد * بباريد از مژه باران وابل تو گفتى پلپل سوده به كف داشت * پراكنده ز كف بر ديده پلپل بيامد اوفتان خيزان بر من * چنان مرغى كه باشد نيم بسمل دو ساعد را حمايل كرد بر من * فرو آويخت از من چون حمايل چو برگشت از من آن معشوق ممشوق * نهادم صابرى را سنگ بر دل قاعدهء فرنگستان دم كالسكه با تولوى خان ، « عصى » ، موچول ميرزا ، علاء الدين ميرزا ، هرمز ميرزا ، ميرزا ابراهيم . شريف خان وداع كردم . سليمان ميرزا روى « باكس » كالسكه نشسته راه افتاديم . بالاخانه و خانمها پيدا بودند . به قاعدهء فرنگستان دستمال تكان داده خداحافظى آخر بود ، تا از نظر غائب شدند . بين راه آقاى عماد السلطنه ديده شد . قاطرچى و غيره رسيدند . كالسكه را نگاه داشته معانقه و وداع به عمل آمد . نمىدانم به چه زبان و بيان شرح غم و غصهء خودم را بدهم . هرچه بنويسم كم است و من از آن مغمومترم . سفرى به اين خوبى براى من مهيا نخواهد شد . تا عمر دارم بايد افسوس بخورم . آنهائى كه هيچ گمان نمىرفت رفتند . من ماندم . فصل خوب ، شكار خوب ، همسفرهاى خوب ، هيچ وقت براى من ممكن نخواهد شد . سفرى به اين خوبى از دستم دررفت . هزار سفر بروم مثل يك روز اين مسافرت نخواهد بود . از تنهائى شاخ بايد دربياورم . خداوند مرا بدبخت آفريده . نرفتن اين سفر نبود مگر بدبختى . هم عماد السلطنه ، هم تولوى خان زيارت خراسان رفته بودند و مىبايست يكى از آنها بماند و من اين سفر را بروم . با وجود آن‌كه خودشان مىدانستند كه لازم است بروم مزاحم شدند . هروقت سفر الموتى ، مازندرانى جلو بيايد اول اسم من به ميان است . اما اين سفرها خير ، طهران بمانم بهتر است ! به هرجهت از اين نوشتنها جز خستگى خودم ثمرى ديگر ندارد . چاره‌اى جز شكيبائى نيست . دو ساعت به غروب مانده منزل رسيدم . سليمان ميرزا پيش من است انيس و مونس شب و روز . ماشاء الله بزرگ است اما به عقل كوچك . همهء شب به غم و غصه گذشت . بعضى اشعار وداع را مىخواندم . اغلب شعرا قصايد نيكو گفته‌اند من‌جمله اين قصيدهء مسعود بسيار بسيار خوب است . روز وداع از در اندر آمد دلبر * لب ز تف عشق خشك و ديده ز خون تر آب نمانده در آن دو رنگين سوسن * تاب نمانده در آن دو مشكين چنبر عبهر چشمش گرفته سرخى لاله * لالهء رويش گرفته زردى عبهر بر گلش از زخم دست كاشته خيرى * بر مهش از آب چشم خواسته اختر كرده زمين را ز رنگ روى منقش * كرده هوا را به بوى زلف معطر گفت مرا اى شكسته عهد شب و روز * در سفرى و نهاده دل به سفر بر تا كى باشد ترا وساوس همراه * تا كى باشد ترا كواكب هم بر ملكت گيرى همى مگر چو سليمان * گيتى گردى همى مگر چو سكندر